یکی از روزهای که مامان خسته میشه
سلام نفسای مامان دیشب براتون خمیر درست کردم و باهاش کلی بازی کردید امروز
یک پیمانه ارد با نصف پیمانه نمک یک قاشق خامه و نصف قاشق روغن و یک پیمانه اب را باهم مخلوط کردم و بهش زردچوبه زدم تا قشنگ بشه بعدش روی حرارت گذاشتم و کمی که سفت شد خاموش کردم
امروز با قیف هم بازی کردیم و ماش را از قیف رد کردیم تو قابلمه ولی چون علی میخواست ماشها را بخوره مامان همشو ازتون گرفتو بهتون گفت قیف را بزارید دم دهنتون و بگید هووووووووووووووووو
بعد از ظهر رفتیم خونه مامان بزرگ و با هستی و پارسا خاک بازی کردید و گربه راهم دیدید وکلی ذوقیدید
گاهی خیلی خسته میشم مثل امروز چون هم کلی تمیز کاری داشتم با غذا و بازی با شما /مخصوصا وقتی غذا نمیخورید و میگید نهههههههههههههه حرصم و درمیارید پول و ماهی و سیب زمینی نخوردید رفتم میگو درست کردم باز نخوردید رفتم خونه مامان بزرگ ماکارونی درست کردم و میگو و سیبزمینی را زدم بهش یکمی خوردید
وایییییییییییییی از دست این غذا خوردنتون پدرمو درمیارید گاهی با خودم میگم مامان ماهم اینقدر اذیت شدن حتما دیگه فدات بشم ماماننننننننننننننننن دست و پات را میبوسم
نمیدونید وقتی یک لقمه غذا میخورید چقدر خوشحال میشم انگار تمام دنیا را به من دادن
امروز از خستگی از اینکه چندبار نونو (شیشه شیر به قول عشقولای مامان)خوردید و نخوابیدید و سرتون غرغر کردم که بخوابید دلم گرفت و همینطور که بینتون خوابیده بودم پتو رو سرم کشیدم و کلی گریه کردم و دیدیم فاطمه شیرش را که خورد پتو را کشید و گفت داااااااااااااو علی هم پرید رو شکمم و دیگه از خوابتون نا امید شدم و رفتیم خونه مامان بزرگ
ببخشید اگه مامان خوبی نیستم و وقتی خسته میشم بداخلاق میشم ولی بدونید خیلی دوستون دارم
خدا جون خیلی خیلی شکرتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت

این نینی ها را مامان براتون درست کرده ببیند دارید دکمه لباسشون و چشم و دهنشونا در میارید و میخورید واییییییی مامانیا خوردنی نیست عزیزم


نخورید مامانیییییییییییییییییییییییییییی


یکی از روزهای که مامان خسته میشه
